ای شب از رویای تو رنگین شده                         سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش                       شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک                       هستیم زالودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من                              آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر                               ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها                            در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست           هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

آنگاه که خنده بر لبت می میرد

                                                                               چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                                                               امروز دلم بهانه ات می گیرد

فروغ فرخ زاد:

من به تو خندیدم 
چون که می دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
پدرم از پی تو تند دوید 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 
پدر پیر من است 
من به تو خندیدم 
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 
دل من گفت: برو 
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. 
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 
حیرت و بغض تو تکرار کنان 
می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

یه بیت یه دیوان

به هزار چهره ی او عشق ورزیدم           زنی که در عکس پشت به من ایستاده است

تجربه ای زیبا برای چگونه دوست داشتن

ما يک ارباب رجوع داريم تو شرکتمون که من خيلي ازش خوشم مياد، يه خانم 82ساله که بدون عصا راه ميره، يه کم خميده شده ولي خوب رو پاهاي خودشه و هنوزم  که هنوزه  خودش  رانندگي مي کنه، سالي يک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگي شهر رو بده که مطمئن بشن ميتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود توشرکت و داشت کمي از خاطراتش مي گفت، يه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنيا نيومدين ( من و 2 تا  از همکارام آگوستي هستيم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، ( تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما  مرداديا مثل چي اين دنيا رو سفت چسبيديم و در هر شرايطي باز هم سعي ميکنيم زندگي کنيم، خلاصه اينکه رسيد به اينجا که آقايي که 4 سال پيش فوت کرده همسر رسميش نبوده و اينها 55 سال بدون اينکه ازدواج کنن با هم  بودن  و يک بچه هم دارن که  پزشک متخصص هست و الان آمريکا زندگي مي کنه. اين خانم گفت وقتي که من 18 سالم بود با اين دوستم ( منظورش همون آقايي بود که باهاش زندگي مي کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش مي کرد و معتقده که ارزش يک دوستي و رفاقت خوب بيشتر از ارزش يک  همسري بد  هست) آشنا شدم  و اومدم خونه به خواهر بزرگم جريان رو گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت هاي ما فهميد که جريان چيه (حالا حساب کنيد که چند سال پيش بوده ) 2-3 روز  بعدش برام يه کتاب دست نويس  آورد، کتابي که بسيار گرون  قيمت  بود، و با ارزش، وقتي  به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ  مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با
يک کپي از
روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو  گذاشت روي
ميز، من
داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست  امانته بايد ببرمش، به  محض  گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به  دست  بيارم، هميشه مي  تونم  شام دعوتش کنم. اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه‌بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تو نيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکر  ميکني  که خوب اينکه تعهدي  نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شي با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که  تا  جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه.
 
پس اگر

واقعا عاشق شدي  با
اون مالکيت کليسايي لحظه هات  رو از دست نده، در مقابل کشيش و عيسي مسيح سوگند نخور، ولي از  تمام لحظه هات استفاده کن و لذت ببر، بگذار هر شنبه شب فکر کني اين شايد آخرين شنبه اي  باشه که اون با منه و همين باعث ميشه که براش شمعي روشن کني و يه ROAST BEEF 
خانگي
تهيه کني و در حاليکه دستش رو توي دستت گرفتي يک شب خوب رو داشته باشي. و همينم شد،
ما 55 سال واقعا عاشق مونديم (5 سال
بعد از آشناييشون تصميم گرفته بودن که با هم همخونه بشن) و تا سال 2004با هم زندگي کرده بودن، نصفبيشتر دنيا هم گشتن.

همين خانم
يک بار ديگه مي گفت هميشه اولين چيزي که آدمها در برخورد اول با يک شخص ابراز مي کنن، همون چيزيه  که دلشون ميخواد ببينن، مثلا اگه کسي بهت رسيد گفت خوب ميبينم که سر حالي يعني اين موضوع آزارش داده، اصلا انتظار نداشته تو رو سر حال ببينه و حالا ناغافل از دهنش اومده بيرون، يا هر چيز ديگه

. و امروز آخرين جمله اي که گفت و از در شرکت رفت بيرون اين بود که در هر تصميمي به قلبتون مراجعه کنيد قلب خطا  نميره اگه ميگه نه به زور وادارش نکنين که بپذيره، اگه گفت نه يعني نه و بر عکس. امروز از صميم قلب براش آرزوي سلامتي کردم، اين خانم هر بار که مياد تو اون شرکت و ميره حتما يه درس مفيد از زندگي برامون داره.

به نقل از یه دوست.

Dooooset daran ya na ?

bara in ke bedoonim to in donya chi kareim bayad bedoonim kia ma ro dost daran    &   bara in ke bedoonim kia maro dost daran bayad bedoonim ma kiaro doost darim   va bara in ke bedoonim ma kia ro doost darim bayad bedoonim dost dashtan yani chi va vase in ke mani e doost dashtano befahmim bayad yekio doost dashte bashim , yeki be joz khodemoon

نکته

تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي، بدن عريانت را به او نشان مده، هيچگاه چشمانت را براي كسي كه معناي نگاهت را نمي فهمد گريان مكن، قلبت را خالي نگه دار، اگر هم روزي خواستي كسي را د ر قلبت جاي دهي سعي كن كه يك نفر باشد و به او بگو تو را بيش از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زيرا به خدا اعتقاد و به تو نياز دارم،

لذت آنچه را كه امروز داري با آرزوي آنچه نداري خراب مكن، اما بدان آنچه امروز داري روزي آرزويش را داشتي.