که هنوز کنار تيرک راه بندان با صدای باران می خواند...... فردا را جلو بيندازم! و ساعتم را کوک کنم روی چه وقت... يادم باشد فردا باران بگيرد باران بيايد تا نزديکی های عصر و برگردد يادم باشد اگر آهسته گام بردارم ديرتر شب می شود ! و آفتابگردانها ٬ چند دقيقه ديرتر لال می شوند چيزهای ديگری هم يادم باشد! يادم باشد... يادم باشد... سارا
من ادامه ی همان عشقی هستم
يادم باشد
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 12:42 توسط Defunct
|

ای هیچ کس منقرض در شناسنامه من! شرط می بندم می توانی در من سنگ را بگریانی این مرده ی آینده نه کسی در صدایش راه می رود و نه این دو – سه پله عمر را کوتاه می آید گذشته در گلویم گیر کرده و آنقدر خودم را به یاد نیاوردم تا بر خاک خودم ساحل گرفتم چند دریا من ماهی باشم بس است؟؟؟؟ اصلا اینجا زاویه چند درجه گمنامی است؟؟؟؟ می ترسم تو هم بیایی و یکدفعه بگویی: چه قیافه آشنایی!!!کجا شما را شرط بسته ام؟؟؟!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 1:18 توسط Defunct
|

وقتی نمی توانی فرياد بزنی ناله نکن!!! خاموش باش. قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی...
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 0:58 توسط Defunct

در دل من همان غوغایی ست که در دل آسمان میگذرد
و امشب آسمان سر بر شانه ی من ٬ با ناله ای بغض آلود می محابا اشک می ریزد
دیگر از من ٬ منی باقی نمانده.
چقدر دلم می خواهد خود دور افتاده ام را در آغوش بکشم
با او هم صحبت بشوم
..................
سلام ! من ذهنت هستم ! من همان دروغی هستم که برای تو زنده ام
و تو آزادی که از من بگریزی و پنهان شوی.
گریه نکن!!!
.................
صدایی به گوشم می رسد
این صدای دنیاست که در هذیان مرگ ناله می کند
و من هنوز با خودم حرف می زنم
................
سلام ! من هنوز اینجا هستم ٬ همه ی آن چیزی که از دیروزت بر جای مانده
گریه نکن!!!
..................
امشب خودم را به حبس ابد زیر یک پتو محکوم خواهم کرد!
من اسیر زندگی به جا مانده از توأم و این بخشی از مجازات من است
و باز هم ٬ هم صحبت با خودم
..................
سلام ! من خود تو هستم
گریه نکن!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت 23:49 توسط Defunct
|

نه به پای كسی نوشته می شود
وقتی شروع می شود ، تمام شدنش نه به دست توست
سيگار را كه روشن می كنی ، مثل بوی بد زندگی ، تا ته تمامش كن !
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 17:35 توسط Defunct
|

من بی تو و دور از تو می پوسم. غمم از وحشت پوسيدن نيست ، غمم زيستن بي تو در اين لحظه ی پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست. از سر اين بام اين صحرا اين دريا پر خواهم زد... غم تو، اين غم شيرين را با خود خواهم برد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 17:3 توسط Defunct

آخرين نفسم را در وجودم حبس می كنم آخرين نفس را كه امشب قرار است هم زمان با رفتن تو كمرنگ شود ... كم سو شود ... و به پايان برسد. _ و اين نابودی دست من نيست _ بگذار كمی ديگر بمانم! صبر كن و طاقت بياور شايد ديگر نتوانم آنچه را كه باعث می شد دوباره نفس بكشم به ياد بياورم. نگاهم همچنان سراسيمه به دنبال تو می دود . می خواهم با تازيانه ی ناگهانی كلامت از خواب برخيزم صدايم كن ، قبل از آنكه نابود شوم 
+
نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت 5:47 توسط Defunct

شبیه هیچ شده ای و من سایه شده ام گورستان به زندگی ام تابید. روی غمی راه افتاده ام ابدیت غم خاک زندگی ام را فراگیر سفری دیگر ای دوست و به باغی دیگر بدرود بدرود و به همراهت نیروی هراس
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 0:7 توسط Defunct

چه وقت دوباره می خندم به روزگاری كه خوش است ؟؟؟
نمی دانم... اما می دانم خسته ام از راهی كه تو پيش رويم باز كردی. پاهای تاول زده و بسته ام مينالد از اين راه بی انتهای بی رحم. به نفس های بند آمده ام بنگر! شرم نكن تو را بخشيده ام! اين طوفان را می بينی كه چطور ويران كرد دنيای آرام مرا ؟ ميانمان حتی فاصله ای نمانده برای نزديك شدن! بی قراری چشم هايم را می بينی ؟؟؟ لرزش دستانم ؟؟؟ نبض احساسم را كه چه ضعيف مي زند ؟؟؟ همه از لطف بی تفاوت بودن های به ظاهر ناخواسته ی تو بود سنگدل! من همچون واژه ای گمشده ميان كلمات ٬ سطر به سطر به دنبال معنای خود می گردم. وقتي براي به تو انديشيدن نمانده ٬ بايد زخمهاي دلم را وارسی كنم. برايم دعا كن ٬ همانطور كه من برايت دعا كردم. خالصانه و بی كينه ... هنوز دوستت دارم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 22:5 توسط Defunct
|

وقتي تو نيستی ٬ نه هست های ما چونان که بايدند ٬ نه بايد ها… مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم. عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحههای تقويم ٬ روزی به نام روز مبادا نيست! آن روز هر چه باشد روزی شبيه ديروز ... روزی شبيه فردا ... روزی درست مثل همين روزهای ماست اما کسی چه میداند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد! وقتی تو نيستی ٬ نه هست های ما چونانکه بايدند ٬ نه بايد ها… هر روز بی تو روز مبـــادا ست!
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11ساعت 19:14 توسط Defunct
|
